حسین و حسام و پسردایی وحید

قصه ی زیبای دُم قشنگ، روباه شکمو

    یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود  روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان دشت  و صحرا می گشت و خرگوش و پرنده شکار می کرد و می خورد و وقتی سیر میشد به جنگل بلوط بر می گشت و توی لونه اش استراحت می کرد. یه روز دم قشنگ چندتا کبک خوشمزه شکار کرد و خورد و حسابی سیر شد.اوخوشحال بود و برای خودش آواز می خوند:   یه کبک خوردم یه تیهو دویدم مثل آهو دمم خیلی قشنگه قشنگه رنگ وارنگه لای لای لالا لالایی همه میگن بلایی همه میگن یه  روباه روباه ناقلایی لا...
18 بهمن 1396

سلام به همه بچه های خوب نی نی بلاگ

سلام بچه ها ما حسین و حسام دوتا داداش خوب هستیم که دوست داریم وبلاگ داشته باشیم و عکسامون و حرفامون اینجا بنویسیم, برای همین از پسر دایی وحید کمک گرفتیم برامون یه دونه وبلاگ توی نی نی بلاگ باز کنه. ما بچه های خیلی خوبی هستیم و اصلا با و مامان رو اذیت نمی کنیم. ما دوست داریم که باکمک وبلاگمون با نی نی های دیگه دوست بشیم. ...
17 مهر 1396
1